آیدا هستم ، یکی مثل همه

دفتر خاطراتی که گوشی برای شنیدن ندارند!!!

آقا این مطلب رو پیدا نموده ام گفتم اینجا بذارم کلی حالشو ببرم .... حداقل یه دلیل داشته باشه فیلترینگ بنده

می‌ گویند ؛ در ژاپن به ازائ هر یک انسان باهوش ده احمق زندگی‌ می‌‌کند ،

در صورتی‌ که در ایران به ازائ هر یک انسان احمق ده با هوش زندگی می‌‌کند .

این را هم می‌‌گویند که رمز آن همه پیشرفت ژاپن و این همه عقب افتادگی ایران

در این است که ؛در ژاپن آن یک با هوش بر آن ده‌‌ احمق ریاست می‌‌کند  و در ایران

آن یک احمق بر آن ده با هوش .

+نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت٩:۱۱ ‎ق.ظتوسط آیدا | نظرات

عکس مذکور مربوط به شخصی است که باید زیر عکسش نوشته میشد : WANTED!

+نوشته شده در سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط آیدا | نظرات

سلام ....

فک کنم دارم عاشقه این پسره که شبیه اصغره میشم ...

باز هم همون سناریوی کراری : ابتدا شخص مورد نظر به صورت نوستالزیک نمایان می شود .... سپس انزجار از او پیدا می کنم و نهایتا توسط فیلمی که از او رفته اند عاشقش می شوم ...

از خودم بدم میاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٢٤ ‎ب.ظتوسط آیدا | نظرات

نمی دونم با امروز میشه چند روز  دیگه که وبم فیلتره ... خیلی دلم گرفته ... دلم برای دوستام تنگ میشه برای تموم کسایی که میومدن و منو تو وبم میدیدن ...

ایراد نداره به قول استاد قاسمی :

دلا خو کن به تنهایی

که از تن ها بلا خیزد !!

ولی واقعا از من تنها بلا خیزد ... یکی بیاد و نجاتم بده که دارم داغون میشم ... برای باز ده هزارم از خودم بدم میاد ... دلم نمی خواد بیشتر از این بنویسم ... دوست دارم بچرخم بگردم داد بزنم و مثه دیوونه ها اینور و اونور برم و هیشکی برام ایراد نگیره واسه چی این کارا می کنم ....

بازم از خودم بدم میاد از خودم بدم میاد ...

نمی دونم این فکر اصغر کی دست از سرم بر میداره .... هر وقت این پسره رو می بینم یهو اون میاد تو ذهنم .... شده عذاب مجسم !!! تنمی دونم خدا واسه اون دنیام دیگه چه عذابی باقی گذاشته ...

هر وقت این پسره (فرشید ) رو می بینم در لحظه هزار بار می میرم از اینکه تالان اصغر وقتی با الناز حرف می زنه یا با هم میرن بیرون  و خوش هستن .... از اینکه منو ممکنه هیچوقته هیچوقت تو ذهنش نیاره ..... از اینکه نهایتا اگه هم یادش یادم بیفته بگه : اونم یه اسگجلی بود مثه مریم !!!!١ داغون میشم .... از این پسره فرشید بدم میاد

دوست دارم با دستای خودم جرش بدم

دوست دارم بزنم تو گوشش

آخه واسه چی این باید این همه شبیه اصغر باشه واسه چی ؟ هان ؟

کی میاد جواب منو بده ....!

خسته شدم از این زندگی با عذاب خسته شدم ..... از اینکه اصغرو ندارم خسته شدم ..... از اینکه با علی حرف میزنم خسته شدم ..... از اینکه این همه وابسته هستم خسته شدم ..... از خودم خسته شدم ..... از زندگیه نکبت بارم خسته شدم ..... از این همه فلاکت و وابستگی خسته شدم ..... از خودم خسته شدم .... خسته شدم ........ خسته شدم .... دارم داغون میشم .... یکی این پسره رو از اینجا پرتش کنه بیرون .... یکی این همه نگاه نکردن هاش به منو ازم دور کنه .... یکی این عذاب مجسم ، این برزخ و ازم بگیره .... !!! خدایا خودت کمکم کن !

+نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت٢:٢٩ ‎ب.ظتوسط آیدا | نظرات

و امروز را به فال نیک می گیرم زیرا فال روزانه ام آن را چنین برایم انگاشته است . خواب دیشب به میزانی ناراحتم می کند .... احساس اینکه دشمنی با شما هم اتاق باشد و چنان خزیدنی در سر داشته باشد که شما نتوانید آن را ببینید و تنها حظورش را احساس کنید بسیار دردناک تر است .

تمام سعی و تلاشم را می کنم تا کدورت به وجود آمده بین من و هم اتاقیانم با مسالمت پایان پذیرد اما تا کنون هیچ اقدامی برای عملی به نام آشتی انجام نداده ام ...

نمی دونم چرا همش من باید اشتی کنم ... اه ... حوصلم سر رفت از این سناریوی تکراری ... می خوام عوض شوم !١ جامو با کسی عوض کنم که دلش از سنگه !!!

یکی از درسهامو دارم توش گند می زنم ... درس بهره برداری جنگل !!١ تصور اینکه دکتر نیکوی دوست باباهه و من دارم تو درسش اینقد سهل انگاری می کنم ... چهارستونه بدنمو می لرزونه !!!!

--------------------------

یه جمله از کافکا می نویسم و میرم :

هنر ما کور گشتگی از حقیقت است ، حقیقت چیزی نیست جز نوری که بر چهره ی شکلک باز می افتد و آن را پس می زند و در هم می کشد .

------------------

بعدا نوشت : کتاب کیمیاگر از کوئلیو رو بالاخره خوندم و نظرم در موردش : محشر بود به معنای واقعی کلمه خنثی

دوستتون دارم ماچ

+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت۱٢:٤٧ ‎ب.ظتوسط آیدا | نظرات

الان که وبم فیلتر شده شاید یه نمه بیشتر بتونم بنویسم !!! دفتر خاطرات من ! یادته اون شبی بهت گفتم : اه ه ه ! لعنتی پس کی پر میشی و مثه بقیه می تونم بفرستم تو صندوقچه یا یه جایی مثه اون !

شاید خیلی بچه بازی بازی باشه ولی خب ! شده دیگه!!!

بی خیال ! می شروعیم به نوشتن :

-------------------------------------- 

هفته ی آخر بهمن ماه

پرنده در ارتفاع بی خبری می زیست !

------------------------------------

هفته ی اول اسفند ماه

عشق چون نفس کشیدن نیاز به موضوع و مضمون ندارد !

-----------------------------------

هفته ی دوم اسفند ماه

به سرخوشستان خوش آمدید !!

-----------------------------------

امروز  - اینجا                                        ٨٨.١٢.١۵ شنبه

سرخوش ، بی غم ، بی غصه !! چه روزهایی که میان و میرن و من هیچکدومشون رو نمی تونم ثبت کنم !

روزهایی که از ثبتشون دلم هری می ریزه پایین ... دلم می خواد داد بزنم ! دلم می خواد فریاد بزنم !!! جیغ بکشم ! بپرم بالا و پایین و جیغ بکشم !

ایم مزاحم تلفنیه رفته تو اعصابم ! دیگه زنگ نزده اما همین کارش بیشتر رو اعصابمه !!! کاش بازم زنگ می زد !!!

ای خدا !! کاش می تونستم زمان رو به عقب برگردونم !!! کاش می رسیدم اون جایی که عدم بود و قرار نبود چیزی شروع بشه به اسم دوست داشتن !!! اونوخ وقتی خواست به دنیا بیاد اونو از نطفه خفه می کردم و نمیذاشتم تا اعماق وجودمو بسوزونه !!!

از خودم خسته شدم ! از خودم خسته شدم !!

کاش اون کوله بار رو پیدا کنم و برم جایی که همه ی روزهاش بارونیه !! اونوقت تو جاده ایکه تا ته مال خودم بود ، قدم می زدم به درازای عمرم ....

دوستتون دارم ماچ

+نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت۱٠:٢۸ ‎ق.ظتوسط آیدا | نظرات

سلام ....

- امروز مورخ ٠٢.١٢.١٣٨٨ در دانشگاه حضور دارم ! سر کلاس جاده سازی شوهر سهیلا(محسن ) با یه جمله ی  خودم ،منو مسخره  میکرد(دنده عقب گرفتیم!نمی دونم کجاش مسخره بود ؟!) ....منم طوری که بقیه متوجه نشن  با مشت زدم روی میز ....خودش متوجه شد دیگه ....شد !!!

-تا ٣ ظهر کلاس دارم !! مامان برام نهار پخته و فرستاده که بخورم تا ضعف نرم .... باهاش نمی خندیدی باهام میومد ببینه نهارمو می خورم یا نه !!

-باید برم سر کلاس ..... الانه که شروع بشه .....تازه بین دو تا کلا پسته نگرفتم بخورم(سفارش مامانم اینا )

دوستتون دارم ماچ

+نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت۱٠:٢٠ ‎ق.ظتوسط آیدا | نظرات

بیزارم از دقایقی که می گذرند و باز نمی گردند....

از آلوهای حیاط پشتی که خشک شدند و صنوبر که دیگر نمی خواهد در حیاط خانه مان سبز شود .....

از خودم بیزارم ...

جمعه             ٣٠.١١.١٣٨٨

------------------------------

معذرت که نمی تونم نظرات رو جواب بدم !! همتون رو دوست دارم ... بعضی اوقات یادم میره تنها کسایی که ممکنه منو دوس داشته باشن فقط همین هایی هستن که بعضی اوقات میان و یه خبری ازم می گیرن ...

یه جمله ی خوشگل رو جلد یه فیلم بود به اسم : هزار توی عجایب :

innocence has power,evil can not imagine.

معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند .

----------------

دوستتون دارم ماچ

+نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت٤:۳٠ ‎ب.ظتوسط آیدا | نظرات

سلام ...

شنبه                                 21:20

مامان : آیدا جان ! بخواب ... به خدا همین امروز بود کارشناس داشت می گفت کم خوابی مرگ زودرس میاره ...

من : خنثی! الان وقته خوابه ؟

مامان: پس زود بخواب ! به خاطر من ...

من: چشـــــــــــــــــــممژه.

-------------------------------------------

یکشنبه                                22:30

اصلا یکشنبه رو یادم نمیاد !!نیشخند!

------------------------------------------

دوشنبه                                         09:30

مامان : پاشو ظرف های صبحونه رو بشور !

من : حالم خوب نیست ماما ...

مامان : تو هم لوس شدیاااااا ! پاشو ببینم .... من دارم بافتنی پامچال ننه رو می بافم .... آیدا ...... با تو نیستم مگه ؟ ........آیدا جان خوبی ؟............ چی شد ؟ .....................کجات درد می کنه ؟

من : هیچی ماما فقط می خوام دراز بکشم ....

مامان : موحد !! پاشو برو براش یه کمپوت گیر ........... زود باش !

-------------------------------------------

سه شنبه                         15:30

مامان : آیدا پاشو .... تلفن .... ناهیده !

من : اومدم !..........الو ....... سلام ! چطوری خوش معرفت ؟!!

ناهید : سلام آیدا خانوم ..... خوبه من زنگ زدمااااا ! تو چطوری ؟

من : ای منم دارم می میرم به سلامتی !!  چه خبرا ؟

ناهید : چته ؟

من ک دیگه اینطوریاس دیگه ! خبر نمی گیری نمی دونی در حال موت می باشم ...

ناهید : دردت چیه ؟

من : در د بی دردی .... الافی .... هیچی بابا شوخی کردم تو چته ؟

ناهید : آیدا ! من ....... عاشق شدم !

من: جان ؟!               هان ؟ !           مرا باور نیه !!! فردا قرار میذاری ببینمت کلی نصیحتت کنم !

ناهید : آیدا سرده آخه !!

من : سرد مرد نداریم ..... فردا ساعت ده ... اوکی ؟ آفرین دختر خوب سلام به مامانت اینا برسون بای .

نذاشتم طفلک حرف بزنه .....

----------------------------------------------

چهارشنبه              10:05

من: ناهید جان کجایی ؟

ناهید : من جلو بانکم !

من : من دارم میام اونجا ..... به سلام خانوم خانومااااااا ! چطوری ؟

ناهید : چادری شدی؟ اصلا منتظر یه چادری نبودم .....

من: بسیار از لطفتان ممنان ! آخه من شونصد بار با چادر نیومدم مگه پیشت ..... نه فکر کنم واقعا عاشق شدی بریم ببینم چی میگی ...

ناهید : کجا بریم ؟

من : نمی دونم ......حالا بریم همینطوری

و ناگهان ما به کتابخانه رسیدیم و درگیر انتخاب کتاب بودیم و اصلا در مورد عشق ناهید حرف نزدیم و همش شد در مورد کدام کتاب عاشقانه را ناهید بردارد تا بخواند آنگه من نیز یک کتاب به اسم دشمن عزیز از جین وبستر ( ادامه جودی ابت بود حتما بخونید جالبه ) گرفتم و در عرض جیک ثانیه آن کتاب سیصد و چهل و هفت صفحه ای را خواندم و آمدیم خانه ....

------------------------------

شنبه (دیروز )

 واقعا اگر این کاغذ بازی های اداری نبود ملت چگونه دچار آرتروز پا و گردن و همچنین انواع و اقسام هپاتیت ها و دیابت و انواع امراض می شدند تا بمیرند و از تعداد جمعیت کاسته شود ؟!

----------------------------

یکشنبه (امروز )

باید برم انتخاب واحد کنم ..... نشستم خاطره می نویسم ..... دعا کنید برام اگه تاییدیه ترمم نیاد ترم پیشم رو هوا می مونه ...

-----------------------

دوستتون دارم ماچ

+نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱٠:۳٥ ‎ق.ظتوسط آیدا | نظرات

سلام ...

ممکنه که آدما از بعضی چیزا خوششون نیاد ، مثلا خود  من زیاد رمان رو نمی پسندم اما از نمایشنامه خوشم میاد !! دلیلی نداره من رمان نخونم ، چون ممکنه اونجا هم یه چیزی باشه تا من یاد بگیرم ... مثال می زنم : تو کتاب هری پاتر یه جاییش نوشته بود :

 (( همیشه انسانها از ناشناخته ها می ترسند ! مثل مرگ ! ))

تو ایمیل هام یه داستان عشقی بود که وقتی عنوانشو دیدم خواستم نخونمش ، ولی خوندم دیگه ، پیشنهاد می کنم اگه دوست داشتین شما هم بخونین !! یه جورایی اون شیوانا با من هم عقیده اس ! اولش ممکنه یه داستان آبکی به نظر بیاد ولی اگه اولشو خوندید  تا ته بخونیدش  !

 معنای دوم عشق

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند.

 وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"
جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است."
شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.


روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست .

دوستتون دارم ماچ

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت٩:٥۸ ‎ق.ظتوسط آیدا | نظرات